... سهیل نامه ...

میخوام داستان بنویسم واسه هم سن های خودم.الان کلاس سوم راهنمایی درس میخونم.

درختی که سکه طلا می دا د

روزی روزگاری دو مرد در بیابانی به هم رسیدند . یکی از آنها وزیر شاه بود و دیگری یک مرد معمولی . آنها با هم همراه شدند و همینطور که در بیابان می رفتند ، کوزه ی طلایی پیدا کردند .

وزیر گفت : این کوزه مال من است .

مرد معمولی گفت : نه . من پیدایش کردم .

و همین شد که بین آندو بر سر تصاحب کوزه دعوای سختی در گرفت .

وزیر گفت : من وزیر شاه هستم و اگر این کوزه را به من ندهی ، به شاه خواهم گفت و او ترا زندانی خواهد کرد .

مرد ترسید و کوزه را به وزیر داد . اما شب که شد ، کوزه را دزدید وآنرا به خانه برد و در باغچه اش پنهان کرد . ریشه های افشان درخت  ، خود را به طلاها رساندند و آن را به آوندها منتقل کردند . بهار که شد ، درخت میوه طلایی داد . خبر درخت میوه طلایی در شهر پیچید و به گوش وزیر رسید . وزیر از روی حسادت موضوع را به شاه گفت و شاه خانه مرد را از او گرفت و آنرا به باغی بزرگ تبدیل کرد . او هیچکس ، حتی وزیر را به باغ راه نمی داد. وزیر که از کارش پشیمان شده بود به نزد مرد آمد و با او مشورت کرد که چه کنند تا باغ و درخت را از شاه پس بگیرند . آنها به بیابان برگشتند و شروع به کندن محلی که کوزه را در آن پیدا کرده بودند ، کردند .

آنقدر گودال راکندند تا به یک مدال طلایی رسیدند . مدال را که از زمین برداشتند ، درخت میوه طلایی خشک شد و دیگر میوه نداد . اما آندو متوجه شدند که خودشان در داخل چاله ای که کنده اند ، زندانی شده اند .

شاه که متوجه شد درختش دیگر میوه طلا نمی دهد و وزیرش نیز مدتی است که گم شده است ، فهمید که باید همه ماجرا زیر سر وزیر باشد . دستور داد که همه دشت و بیابان را بگردند و وزیر را پیدا کنند . مامورین ، وزیر را درون چاله یافتند و خبر را به شاه رساندند . شاه به نزد وزیر آمد و همینکه مدال طلا را در دست او دید ، خودش را به درون چاله انداخت تا آنرا از وزیر بگیرد . اما او هم در چاله اسیر شد . آنها هرچه تقلا کردند و بالا و پایین پریدند ، نتوانستند از چاله خارج شوند . آنها مجبور شدند سالهای سال در همان چاله بمانند و به درختی که سکه طلا می داد فکر کنند .

نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:50 توسط محمد سهیل سهیلی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت