

در كلاس درس و زنگ انشا، معلم کلاسمان از ما خواست تا نامه اي ( به يك هم كلاسي – به برنامه كودك صدا و سيما – و يا يكي از اعضاي خانواده ) بنويسيم .من نامه اي به برادرم كميل نوشتم .
برادر عزيزم سلام . حالت چطور است ؟اميدوارم حالت خوب باشد . من برادر كوچكت سهيل هستم . زودتر از تهران به مشهد بيا كه خيلي دلمان برايت تنگ شده است .
از ميان سه تا برادرم فقط تو نيستي . هر چه زودتر بيا . برادر ديگرمان مسعود ديروز از تهران برگشت . پس چرا تو با او نيامدي ؟چرا آن هفته قبل كه دو روز پشت سر هم تعطيلي بود ، نيامدي ؟ دلم برايت تنگ شده است . پدر و مادر و برادرهايم ، دلشان برايت تنگ شده است . حتما تو هم دلت برايمان تنگ شده است . پس چرا از آن دو فرصت پيش آمده ، خوب استفاده نكردي ؟اگر باز همان جواب هميشگي ات را مي دهي كه بهتر است وقتي بيايم كه حداقل 5 يا 6 روز بمانم ،بايد بهت بگويم كه ما فقط مي خواهيم ترا از نزديك ببينيم و يك روز هم غنيمت است . پس زودتر بيا . منتظرت هستيم .
برادرت سهيل
آدرس گيرنده : تهران . خيابان كارگر شمالي . كوي دانشگاه . ساختمان 14 . كميل سهيلي
جزیره کوتوله ها

آنها باید اول به جزیره کوتوله ها می رفتند . آنها یک کشتی ساختند و به راه افتادند . بعد از مدتی به کشتی دزدان دریایی رسیدند و یکی از مردم فریاد زد :
- وای دزدان دریایی .
اما بیکباره اتفاق عجیبی افتاد . بطوریکه همه وحشت زده شدند . موجود عجیب و بزرگی از میان آبها بیرون آمد و کشتی دزدان دریایی را بلعید .
مردم از ترس به اطراف کشتی می دویدند و خود را پنهان می کردند . یکی از مردم به فکر فرو رفت که چگونه از آن مخمصه رهایی یابند ؟ او همینکه چشمش به پرندگانی که در آسمان پرواز می کردند افتاد ، فکری به ذهنش خطور کرد . چندین طناب تهیه کرد و به چهار گوشه کشتی گره زد . سپس چند تا از پرندگان آسمان را گرفت و پاهای آنان را به طنابها بست . پرندگان همانطور که پرواز می کرد ند ، کشتی را با خود به پرواز در آورده و از روی آن موجود عجیب گذشتند . پس از مدتی ، به جزیره ای رسیدند . مرد طنابها را به آرامی برید و کشتی در ساحل آن جزیره بر زمین نشست . مسافران از کشتی پیاده شدند . در ساحل ، تابلویی نصب شده بود که با خطی خرچنگ قورباغه ای بر آن نوشته شده بود : جزیره کوتوله ها .
ناگهان هزاران کوتوله به مردم یورش آوردند و به آنی آنها را در بند نموده و با خود به داخل قلعه کوچکی بردند .
در قلعه پادشاه کوتوله ها بر تختی نشسته بود . او از دیدن مردمانی به آن بزرگی و تنومندی در شگفت شد و گفت :
- این غولها را از کجا آورده اید ؟
کوتوله ها گفتند : آنها را در ساحل و همراه با یک کشتی غول پیکر پرنده پیدا کردیم . حال با آنها چه کنیم ؟
شاه که زندانی برای نگهداری آنها نداشت ، گفت : آنها را در بزرگترین محوطه جزیره دربند کنید و بر آنها نگهبانان زیادی بگمارید تا فرار نکنند .
معجون محبت

روز بعد بچه ها بلیت خریدند و وارد شهر بازی شدند ، غافل از آنکه چه حادثه ای در کمین آنهاست .
آنها همینکه سوار قطار وحشت شدند ، ناگهان یک مومیایی وحشتناک را دیدند که در کنارشان نشسته است و به حالت زشت و ترسناکی به آنها می خندد . بچه ها جیغ کشیدند و از قطار پیاده شدند . اما اژدهایی را دیدند که رویش را به سمت آنها برگردانده ، و از دهانش آتش بیرون می ریزد . این قدرتی بود که جادوگر بدجنس به آنها داده بود .
مردم که از ترس بچه ها به ستوه آمده بودند ، به نزد داناترین مرد شر رفتند و از او کمک خواستند .
مرد دانا کمی فکر کرد و گفت : ما باید معجونی بسازیم که قدرت جادوگر بدجنس را خنثی کند .
مردم گفتند : چیست این معجون ؟
گفت : محبت .
مردم بکصدا گفتند : محبت ؟
مرد دانا گفت : آری . متاسفانه این معجون تکه تکه شده و هر تکه آن در شهری است . ما باید تکه ها را پبدا کرده و به هم بچسبانیم تا بر جادوگر بدجنس پیروز شویم .
مردم گفتند : ما هر کاری که بگویی انجام می دهیم .
مرددانا نقشه ای به مردم داد و از آنها خواست که با هم و بر اساس نقشه به جزیره ها و شهرها سفر کنند و تکه های این معجون را بیابید و برای او بیاورید .
مردم متفرق شدند و بار سفر رابسته ، عازم شهرها و جزیره هایی که در نقشه وجود داشت ، شدند .
......ادامه دارد
گل و باد

در باغی بزرگ و سرسبز ، گل زیبایی سر جای خودش نشسته بود که بادی وزید و او را از ریشه کند و با خود به گرد جهان برد . او در این سفر در هر جایی که می رفت چیزی یاد می گرفت و وقتی باد ایستاد او همه چیز را یاد گرفته بود . یک روز دختری او را دید و با دیدنش بالا پرید و او را بین زمین و آسمان گرفت و گل را به برادرش که روز تولدش بود هدیه داد . پسر خوشحال شد و با گل دوست شد . گل هم معلم پسر شد و هر چه یاد گرفته بود به او آموزش داد . پسر کم کم همه چیز را یاد گرفت و او هم معلم بچه های روستایش شد و با کمک آنها برای روستا مدرسه ای ساخت و اسم مدرسه را (دبستان گل ) گذاشت. گل که حالا پیر و پژمرده شده بود ، خوشحال بود که سفرش با برکت بوده و بچه های روستا را صاحب مدرسه کرده است .
وسایل شهر بازی جاندار می شوند

شیشه معجون جادویی از دهان مجسمه افتاد و شکست . خوشبختانه آنروز شهر بازی تعطیل بود و کسی در آن دور و اطراف نمی چرخید .پس کسی آن معجون جادویی صورتی رنگ را ندید. اما وسابل شهر بازی که بودند . بله همه وسایل شهر بازی از تاثیر معجون جادویی جان گرفتند و زنده شدند . از قطار و ماشین و مجسمه های حیوانات گرفته تا تونل وحشت با همه هیولاهای داخل آن و حتی بلیط های شهر بازی .
حالا هیولای داخل تونل به راستی می توانست از دهانش آتش بیرون بدهد . این اتفاق تا عصر خطری به همراه نداشت . مجسمه ها و وسایل زنده شده سرشان به کار خودشان گرم بود . اما عصر چه می شد ؟ وقتی که بچه ها به شهر بازی هجوم می آوردند تا بلیط بخرند و سوار اسباب بازی های شهر بازی شوند ، آنها با بلیط هایی که جان داشتند و حرف می زدند و می خندیدند روبرو خواهند شد .
عصر اولین بلیط را یک دختربچه کوچولو خرید و بلیط دست او را نیشگون گرفت . دختر دادی زد و از شدت درد گریست . بلیط قهقهه زد و خندید .
دسته بلیط بعدی را مردی برای خانواده اش گرفت و دسته بلیط دست او را گاز گرفت .مرد تعجب کرد و فریاد زد و دسته بلیط را به سویی پرتاب نمود .جادوگر بدجنس که در بالای مجسمه نشسته بود، با دیدن مردم وحشت زده بلند خندید و پایین پرید تا نقشه دیگرش را پیاده کند .
او از بلیط ها خواست که به مردم کاری نداشته باشند تا آنها بدون ترس وارد شهربازی شوند و او بتواند نقشه شیطانی اش را در داخل شهر بازی اجرا کند .
بلیط ها به حرف او گوش دادند و دیگر به کسی آزار نرساندند . بچه های شاد با پدر و مادر خود بلیط خریدند و وارد شهر بازی شدند . غافل از آنکه در شهر بازی چه حادثه ای در کمین آنهاست .
ادامه دارد .....
قسمت اول : جنگ بین جاوگر و آدمها

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری در سرزمین ابرها مردمی زندگی میکردند. از آنها چندتایی بیشتر باقی نمانده بودند، چون جادوگر صدای پای آنها را از یک کیلومتری قلعه اش میشنید و آنها را سنگ میکرد. البته بعضی موقعها مردم قبل از اینکه کامل سنگ بشوند با تفنگ یک گلوله شانسی میزدند. شانس هم با آدمها بود، بنابرین یاران جادوگر از بین رفتند. فقط خود جادوگر باقی مانده بود. جادوگر که تنها شده بود معجونی ساخت که به همه چیز جان میداد. او میخواست با این وسیله جادویی به همه چیز جان بدهد و یارانش را زیاد کند.
اما بشنوید از آدمها، آدمها هم نقشه داشتند. آنها یک توپ جنگی پیدا کرده بودند و میخواستند از یک کیلومتری قلعه جادوگر به آنجا شلیک کنند و آنجا را ویران کنند و البته موفق هم شدند. از آن ور جادوگر تقلا میکرد که معجون را بگیرد اما موفق نشد و معجون از سرزمین ابرها به طرف زمین حرکت کرد و به یک کوهستان پارک افتاد. بادی وزید و معجون را در تونل وحشت برد. چند روز گذشت، اما هیچ اتفاقی برای معجون نیافتاد، چون درون یک دهان مجسمه هیولا قرار داشت. اما روزی معجون از دهان مجسمه به طرف پایین پرتاب شد و شکست...
ادامه دارد...
قسمت پنجم
گریه
غول از خنده های گرگ ناراحت شد و غمگین از دوستش که حالا شکل انسان شده و خوشحال بود جدا شده و رفت و رفت تا به شهری رسید که مردمش از ستم یک دزد در اندوه و غم بودند . غول ترسید که وارد شهر بشود َ چون می دانست همه از دیدن او خواهند ترسید . پس در کنار دروازه شهر نشست و شروع به گریه کرد . آنقدر گریست که از اشکهایش سیل بزرگی پدید آمد . در آن شهر دزدی زندگی می کرد که بچه ها را می دزدید و آنها را وادار به دزدی می کرد . . سیل دزد و بچه ها را با خود برد . پدر و مادرها با دیدن بچه هایشان که در جریان آب غوطه ور بودند , به کمک آن ها آمدند و بچه ها را از جریان سیل نجات دادند . اما دزد که شنا بلد نبود , در سیل غرق شد و مرد . غول با اینکارش تبدیل به آدم شد .غو لهای دیگر هم که از آنجا می گذشتند , با دیدن مردم شهر که در سیل افتاده بودند , به کمک آنها آمدند و همه را نجات دادند و خودشان هم به خاطر این کار خوب , یعنی کمک به دیگران , آدم شدند . حالا غولها و زغالها و موشها که همگی آدم شده بودند , تصمیم گرفتند به جنگ با جادوگر بدجنس بروند .
در قسمت بعد , ماجرای جنگ آنها را با جادوگر بدجنس خواهید خواند .
قسمت چهارم
گرگ

موشها و زغالها که با کار خوبشان آدم شدند , به غولها گفتند که اگر شما هم کار خوب انجام بدهید , می توانید آدم شوید . غولها خوشحال شدند و رفتند تا کسی را پبدا کنند که نیاز به کمک دارد و با یاری رساندن به او , کار خوب انجام داده و به اصل خود برگردند . غولها رفتند و رفتند , تا به جنگلی رسیدند که صدای زوزه دردآلود گرگی از آن شنیده می شد . غولها در پی یافتن گرگ همه جنگل را گشتند تا اینکه او را که در تله صیادی گیر افتاده و زخمی شده بود یافتند . گرگ بدجوری ناله می کرد و غولها با خود اندیشیدند که او ممکن است از دیدن آنها بیشتر بترسد و غالب تهی کند . یکی از غولها گفت : بهتر است یکی از ما حواس او را پرت کند و دیگری تله را از پای گرگ باز کند . غول دیگر پذیرفت و گفت : باشد . من سر او را گرم می کنم تا تو تله را از پایش درآوری . غول در پشت درختی پنهان شد و شروع به تعریف کردن جوک کرد .
- یه روز یه مار رفته بود تو حموم زنونه . زنها از دیدن مار جیغ می کشیدند و فرار می کردند . مار در حالیکه با تعجب نگاهشان می کرد , گفت : نترسید . من کبری هستم .
گرگ از شنیدن جوک غول خنده اش گرفت و درد را فراموش کرد . غول دیگر هم از پشت سر به گرگ نزدیک شد و تله را از پای گزگ باز کرد . ناگهان هوا طوفانی شد و گرد و غبار همه جا را فرا گرفت . وقتی هوا آرام شد , غولی که تله را باز کرده بود , تبدیل به آدم شده بود , اما آن غول دیگر , فقط نیمی از بدنش آدم بود . گرگ از دیدن او که سرش مثل انسان و تنه اش مثل غولها بود , خنده اش گرفت .
قسمت سوم:
موشها برعلیه گربه![]()
اما برویم به سراغ آنهایی که موش شده بودند . یکی از موشها برای پیدا کردن غذا به خیابان رفته بود که صدای جیغ زنی را شنید . بلافاصله بعد از فریاد بلند زن , گربه چاقی از منزل بیرون آمد وبه سرعت فرار کرد . موش صدای زن را شنید که می گفت : این گربه امان مرا بریده است . هر روز به خانه ما می آید و همه غذاهای مرا می خورد . مثل اینکه شکم چاقش هیچوقت سیر نمی شود . مانده ام که چه کار کنم تا از شرش راحت شوم ؟
موش به خانه برگشت و ماجرا را برای موشهای دیگر تعریف کرد . موشها با هم مشورت کردند و نقشه ای کشیدند تا به زن و به همه مردم شهر کمک کنند . یکی گفت : باید او را به چنگ سگ بیندازیم تا کتک مفصلی بخورد . دیگری گفت : فکر خوبی است و باید کاری کنیم که او هم راه شهر و هم راه خانه های مردم را گم کند . آنها تصمیم گرفتند که با کمک هم و به فاصله چند متر به چند متر , فاصله شهر تا بیابان را سوراخ بکنند . سپس منتظر گربه ماندند . چند لحظه بعد گربه از راه رسید و میوی مغرورانه ای کرد . یکی از موشها از سوراخ بالا آمد و خودش را به گربه نشان داد . گربه به او حمله کرد . موش به سرعت در سوراخ فرو رفت و از سوراخ دیگر بیرون آمد . گربه باز به او حمله کرد و به همین ترتیب گربه را تا بیابان کشاند. موش دیگر از سوراخی بیرون نیامد و گربه تا به خودش آمد دید که در بیابان است و راه خانه و شهر را گم کرده است . گربه خواست از طریق سوراخهایی که موش کنده بود , راه شهر را پیدا کند که ناگهان صدای وحشتناکی را شنید و تا برگشت , سگ گرسنه ای را روبرو با خود دید . سگ به او حمله کرد و موشها هم از فرصت استفاده کردند و همه سوراخها را پر کردند . گربه وقتی کتک مفصلی از سگ خورد , تازه متوجه شد که همه سوراخها پر شده است و او دیگر نمی تواند راه شهر را پیدا کند . اینجا بود که او به زرنگی موشها پی برد و آواره بیابان شد . او تا حالا همه دنیا را گشته است , اما هنوز شهر و خانه خودش را پیدا نکرده است .
موشها هم که با این نقشه ماهرانه شان مردم یک شهر را از دست گربه بدجنس نجات دادند , همه دوباره به شکل انسان در آمدند و از این بابت کلی خوشحال شدند .
ادامه دارد ......
در قسمت چهارم می خوانید:
کمک به گرگ
ماجرای آدم شدن ذغالها و موشها به گوش غولها و دیوهای طلسم شده رسید وآنها فهمیدند تنها راه آدم شدن دوباره شان , این است که کار خوب انجام بدهند . پس دست به کار شدند و به دنبال انجام کار خوب رفتند .
غولها همینطور که همه جا را بدنبال کسی که به کمک نیاز داشته باشد می گشتند , به جنگلی رسیدند .......
ادامه قصه را حتما بخوانید ......
ماجرای غولها ،دیوها ،موشها و زغالها

قسمت دوم :
محبت زغالها
اما بر گردیم به سراغ زغالها . یا بهتر بگویم آدمهای خوبی که زغال شدند. زغالها که همه جا و همه کس ناامید شدند ، تصمیم گرفتند به کارهای خودشان ادامه دهند . یکی از زغالها گفت : ما همیشه به همه کس خوبی می کردیم ، حالا نباید با کار بد این جادوگر بدجنس دست از کارهای نیک برداریم . دومی گفت : ولی ما زغال هستیم . روی ما سیاه است و دیگر نمی توانیم مثل انسانها کار خوب انجام بدهیم .همان زغال اولی گفت : ما می توانیم محبت زغالی بکنیم . همه با تعجب گفتند :
محبت زغالی ؟
او گفت : دنبال من بیایید تا نشانتان بدهم . زغال قل خورد و قل خورد، تا رسید به جایی که خیلی سرد بود . در آنجا خانه ای بود که پیرمرد و پیرزنی در آن زندگی می کردند .تمام سقف خانه سوراخ بود و سرما و برف به داخل می آمد . زغالها پشت در ایستادند و به ناله پیزرن گوش دادند . صدای ضعیف او می آمد که می نالید : آه ... که دیگر حتی یک زغال کوچک هم نداریم تا خانه مان را گرم کنیم . صدای پیرمرد هم شنیده شد که می گفت : زمانه بدی شده است . زندگی خیلی سخت است و هیچکس به دیگران کمک نمی کند .
زغالها با شنیدن حرفهای آندو کمی گریستند و سپس تصمیم گرفتند که خودشان را فدای آنها کنند . زغالها نیمه شب آرام به خانه پیرمرد و پیرزن رفتند و به بخاری او هجوم آوردند . آتش بخاری زبانه کشید و خانه گرم و گرمتر شد .زغالها که فکر می کردند چند ساعت بعد می میرند ، ناگهان طلسمشان شکست و به صورت انسان در آمدند و از دودکش بخاری خانه بیرون پریدند و سر و دست و پای خود را گرفته و به دنبال آب می گشتند تا بر روی خود بریزند و آتششان را خاموش کنند . زغالها که حالا انسان شده بودند ، به هم نگاه کردند و از دیدن یکدیگر خوشحال شدند . آنکه از بقیه پیرتر بود گفت : این نتیجه کار خوب ماست . خدای بزرگ نتیجه کارهای خوب را می دهد .
ادامه دارد .....



